ما سه تا!
سلام بر عشق خودم، نی نی نازم
این روزها باز خیلی به تو فکر می کنم گلم، همه ی زندگیم تو شدی، بابایی هم این حس من را که می بینه دلش واسم می سوزه، دیشب رضایتشو اعلام کرد که انشالله از تیر دعوتنامه را واست بفرستیم مامانی، فقط قول بده زودی بیای تو دل مامانی ...
یه کم استرس دارم، هی فکر می کنم نکنه زود باشه، نکنه من مامان خوبی نباشم،نکنه واقعا هنوز خودم بچم... ولی خوب فعلا قلبم بر عقلم غلبه کرده و بی نهایت انتظارت را می کشه...
مامانی من از بچگی فوتبال دوست داشتم و همیشه فوتبال نگاه می کردم، الانم با بابایی هر دومون با هم فوتبال می بینیم، پریشب فوتبال بود و ما مهمونی، اونجا هم نمی شد فوتبال را دید، بابایی یه چشمک زد که بریم خونه فوتبال ببینیم، منم سریع از همه عذر خواهی کردم و اومدیم خونه، زنداییم بهم گفت یعنی تو هم فوتبال می بینی؟؟؟ گفتم آره! گفت بزار بچه ات بیاد، دیگه نمی ذاره...! گفتم نی نیمم که بیاد سه تایی با هم فوتبال می بینیم، نی نی من خیلی آرومه، من با نی نی م همه کاری می کنم و همه جایی میرم، سه تایی با هم خوش می گذرونیم... :) مگه نه مامانی؟؟
دیگه از مامان جون هات گرفته تا خاله و عمه های مامانی هر وقت منو می بینند فقط می گند چرا هنوز نی نی نیوردی، منم سعی می کنم به همشون بقبولونم که یه سال دیگه که درسم تموم شد بعد ....، اگه به موقع بیای همه از اومدنت سوپرایز می شند عزیزم...
نمی خوام حتی به مامان جون هم حرفی بزنم واسه بارداری، خیلی سختمه تنهایی برم دکتر، ولی اینجوری بهتره! فعلا دارم تحقیق می کنم واسه یه دکتر خوب...!


ما سه تا! 
مینا